آدمها مثل کتابها هستند...!

بعضی از آدم‌ها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدم‌ها با کاغذ کاهی چاپ می‌شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند و بعضی
فتوکپی آدم‌های دیگرند.
بعضی از آدم‌ها با حروف سیاه چاپ می‌شوند و بعضی از آدم‌ها صفحات رنگی دارند. بعضی از آدم‌ها تیتر دارند و روی پیشانی بعضی از آدم‌ها نوشته اند : "حق هرگونه استفاده محفوظ و ممنوع است" بعضی از آدم‌ها قیمت روی جلد دارند، بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف بفروش می رسند. بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم‌ها را می شود توی جیب گذاشت. بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند، بعضی از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمی هستند و بعضی معلومات عمومی. بعضی از آدم‌ها خط‌خوردگی دارند و بعضی غلط چاپی دارند. از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم‌ها باید جریمه نوشت. بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا بفهمیم و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت...

نوشتم این چنین نامه به الله

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمین جا همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندی ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت زتو بخشش ازاوعصیان گری بود// زتو نرمش از او ویرانگری بودخدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم نیاوردم به جا من بندگی را // وبالم كرده ام شرمندگی را ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومی دانم كه می گویی چه پُررّو ست زبس از آدمیّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشورلذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگی واز سر سوزشوم مستعفی از شغلی كه دادی// و نام آدمی بر آن نهادی اگر باشد جواب نامه مثبت// و استغفا قبول افتد زسویت خدایی را در حق ّاین خطا كار// در حق بندۀ مستغفی زار به جا آور زروی لطف و یاری// كه باشد از صفات ذات باری به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت بكن هم خانه ام یك حور زیبا // که تا تنها نباشم من در آنجاچو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان توای« جاوید » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساندبلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدارتوسط:محمد جاوید
ادامه نوشته

بازی زندگی یعنی خندیدن و گذشتن

بازی زندگی یعنی گرفتار و سرگرم بازی گل یا پوچ نشدن، یعنی بی‌تفاوتی در برابر نتیجه بازی...
شاید نتوان پیشامدهای زندگی را به دو دسته‌ی مشخص خوشایند و ناخوشایند تقسیم کرد، ولی انسان‌ها را لااقل در یک نگاه سطحی و کلی می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول انسان‌هایی هستند که نگاه خوشبینانه به زندگی دارند و در ناگوارترین حوادث زندگی زیبایی را می‌بینند و دسته دوم انسان‌هایی که در خوشایندترین نغمه‌های زندگی آوای غم را می‌شنوند. اما چرا عده‌ای نگاهی خوشبینانه به زندگی دارند و عده‌ای دیگر برعکس؟
این به دلیل تفاوت در بک‌گراند انسان‌هاست. بک‌گراندی که دست جبر زمانه بدون دلیل یا دخالت خود فرد با قرار دادن هر فردی درشرایط خاص برایش رقم می‌زند. این بک‌گراند همان چشم‌اندازی است که هر کس از پس آن و با توجه به رنگ آن که می‌تواند تیره یا روشن باشد به زندگی نگاه و آن را تفسیر می‌کند.
در میان این انسان‌های بازیگر دسته سوم که عده کمی‌ هستند برخلاف رسم حاکم به جای اینکه در گرو برد و باخت بازی باشند به قاعده بازی می‌پردازند. آنها چه با بک‌گراند روشن و چه تیره از تناقضات زندگی و از گیجی خود و دیگران شگفت‌زده می‌شوند و به دنبال راهی برای رهایی از بند برد و باخت‌ها می‌گردند و نهایتا به این نتیجه می‌رسند که بردن در بازی مستلزم رهایی خود بازیست.
دسته سوم که با جدیت به دنبال حقیقت در پس این جنجال‌ها بوده‌اند، بالاخره روزی به قاعده بی‌قاعده این بازی خواهند رسید و این یعنی: رسیدن به اوج قصه به آخر بازی، یعنی گرفتار و سرگرم بازی گل یا پوچ نشدن، یعنی بی‌تفاوتی در برابر نتیجه بازی، یعنی داور شدن و خندیدن و گذشتن، یعنی آرامش ابدی، یعنی گول نزدن وگول نخوردن، یعنی درد خوشایند، یعنی آسان شدن مثل وزش نسیم، یعنی خالی و بی‌رنگ و بی‌وزن شدن، یعنی بازگشت به دوران کودکی، یعنی یکی شدن با جریان طبیعت با امواج اقیانوس، یعنی بوی پوست درخت دادن، یعنی رضایت و لبخند، یعنی یکی شدن و یکی دیدن، یعنی رهایی از خود و همه و از زمان و مکان و رسیدن به خود، به بهشت، یعنی نقطه عطف و یکی شدن غم و شادی... این یعنی: زندگی

نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند

نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند
 نه هر كه اينه سازد سكندري داند
 نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست
 كلاهداري و ايين سروري داند
 تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
 كه دوست خود روش بنده پروري داند

آیا ارزشش را داشت؟

لازم است گاهی
 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی
 
 ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
 
 
لازم است گاهی از مسجد بیرون بیایی و ببینی
 
 پشت سر اعتقادت چه می گذره، حقیقت یا ...؟
 
 
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی
 
 که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
 
 
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را
 
 نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در
 
 وجودت هست یا نه؟
 
 
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و
 
 ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم
 
 بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی
 
 زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
 
 
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک 
 
انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو
 
 برنده ای یا بازنده؟
 
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان
 
 باشی ببینی می‌شود یا نه؟
 
 
 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
 
 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
 
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
 
 آیا ارزشش را داشت؟