تعریف افسانه
افسانه که در کتب لغت، مترادف واژه های: قصه و اسطوره به کار رفته است از لحاظ ادبی به سرگذشت یا رویدادی خیالی از زندگی انسانها، حیوانات، پرندگان یا موجودات و همی چون دیو و پری و غول و اژدها اطلاق می شود که با رمز و رازها و گاه مقاصدی اخلاقی، آموزشی توأم است و نگارش آن بیشتر به قصد سرگرمی و تفریح خوانندگان انجام می گیرد.

تفاوت افسانه و اسطوره میان افسانه با اسطوره و قصه تفاوتهایی وجود دارد. اسطوره ها ریشه در "اندیشه مذهبی، خرافات، سحر و جادوگری و افسون کاری " دارند و جنبه های سمبولیک آنها باعث می شوند که در حال و هوای رویدادهایشان مافوق انسانها به وجود آیند و نیروی خدایی به آنان داده شود. بنابراین از جمله فرقهای بین افسانه و اسطوره این است که افسانه ها هیچگاه مرجع ایمان و اعتقاد ملتی نیستند و صرفاً زائید خیالند و اغلب برای مشغول کردن و مسرت خاطر خواننده و شنونده ساخته شده اند، در حالی که اساطیر توام با معجزات، معتقدان مذهبی بوده و مضامینی را در بردارند که از اتفاقات و حوادث واقعی سرچشمه گرفته است. به تعبیری دیگر: اساطیر، شامل روایاتی از اعمال فوق العاده انسانها یا موجوداتی آرمانی است که زاده تخیل افراد یا اقوام بوده و خود از حوادث تاریخی و واقعی که در بستر زمان تغییر شکل یافته است نشأت گرفته اند.

و فرق میان افسانه با قصه نیز در این است که افسانه قالبی است که کلیه ویژگیهای لفظی قصه را داراست با این تفاوت که عناصر خیالی و امور خارق العاده در آن زیادتر و قوی تر است.

افسانه های ایرانی، بخش عظیمی از فولکور غنی ما را تشکیل می دهد و قرنهاست که زندگی و آداب و رسوم جامعه ما ایرانیان با هزارن افسانه و قصه ممزوج است.

افسانه ها- بطور کلی- در زندگی و ادبیات هر قوم و ملتی دارای اهمیت و شایان مطالعه است. جمعی از دانشمندان علم فولکور معتقدند که هند، مهد بسیاری از افسانه هایی است که هم اکنون در کشورهای جهان و از جمله ایران وجود دارد. پس از اسلام ترجمه های متعدد و منظمی از افسانه ها توسط ایرانیان از آثار پهلوی به زبان عربی و فارسی دری به عمل آمده و در حفظ بسیاری از این افسانه ها موثر بوده است.
انواع افسانه های فارسیافسانه های موجود در زبان و ادب فارسی- همانند قصه های آن بسته به موضوع، سبک نگارش و تیپ قهرمانانشان، به انواع مختلف: عامیانه، ادبی، حماسی، عشقی، اخلاقی، مذهبی، ملی و با نامهای: کودکان، پریان، حیوانات و غیره تقسیم می شوند.
افسانه تمثیلی
اغلب قصه کوتاهی است درباره حیوانات که از آن با عنوان افسانه حیوانات نیز یاد شده است. در افسانه تمثیلی گاهی انسان و اشیاء نیز شخصیت های اصلی هستند. افسانه تمثیلی به علت خصوصیت تمثیلی آن دارای دو سطح است، سطحی حقیقی و سطحی مجازی.
در سطح حقیقی قصه ای درباره موضوعی نقل می شود و در سطح مجازی دورنمایه قصه یا خصلت و سیرت شخصیت قصه اشاره به موضوع دیگری دارد. سطح حقیقی اغلب با حیوانات سروکار دارد و در آنها حیوانات چون انسان رفتار می کنند و سخن می گویند و سطح مجازی همیشه جنبه ای از رفتار و کردار انسان را نشان می دهد؛ مثلاً قهرمانان به صورت حیواناتی با خصوصیات ممتاز و پسندیده یا شخصیت های شریر با صفاتی ناپسند و نکوهیده ظاهر می شوند، دوشیزگان معصوم به هیأت کبوتر و قو و خرگوش در می آیند و آدم های بی رحم و حیله گر به شکل لاشخور و روباه و گرگ. از نمونه های ممتاز و معروف افسانه های تمثیلی کتاب کلیله و دمنه است.

حکایت اخلاقی
حکایت اخلاقی نیز مثل افسانه تمثیلی گاهی از خصوصیت های تمثیلی برخوردار است اما شخصیت های آن مردمانند. حکایت اخلاقی که برای ترویج اصول مذهبی و درس های اخلاقی نوشته شده؛ قصه ساده و کوتاهی است که حقیقت های کلی و عام را تصویر می کند و ساختار آن نه به مقتضیات عناصر درونی خود بلکه در جهت تحکیم و تأیید مقاصد اخلاقی گسترش می یابد و این قصد و غرض معمولاً صریح و آشکار است.
بیشتر حکایت های قابوس نامه و گلستان سعدی و بعضی از قصه های "کلیه و دمنه" و "مرزبان نامه" و "جوامع الحکایات" از نوع حکایت های اخلاقی است.

افسانه پریان
قصه هایی است درباره پریان، دیوها، جن ها، غول ها، اژدها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد بشر اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند. افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی ملت ها، سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشاء قصه های پریان را کتاب "هزار و یک شب" دانسته اند.


افسانه پهلوانان
قصه هایی است که در آن ها از نبرد میان پهلوانان و قهرمانان واقعی و تاریخی و افسانه ای صحبت می شود. این نوع افسانه ها در میان جهان اسطوره و جهان علم، جهان خیال و وهم و جهان واقعی معلق هستند.
بعضی از پهلوانان و قهرمانان این افسانه ها از نظری واقعی هستند و در حوادث واقعی تاریخی شرکت دارند اما اعمالی که از آن ها سر می زند چنان مبالغه آمیز است که گاهی پهلو به اسطوره و حماسه می زند و امروز نمی توان باور کرد که آن ها شخصیت های معمولی اند. از نمونه های افسانه پهلوانان می توان از پهلوانان قصه های بلند عامیانه مثل «سمک عیار»، «اسکندرنامه»، «ابومسلم نامه» و غیره نام برد.
بعضی ها گفته اند که شاهنامه فردوسی به سه دوره تقسیم شده، دوره نخست به پهلوانان اسطوره ای و دوره دوم به پهلوانان افسانه ای و دوره سوم به پهلوانان تاریخی اختصاص یافته است و از این لحاظ مثلاً کیومرث پهلوانی اسطوره ای، رستم پهلوانی افسانه ای و بهرام گور، پهلوانی تاریخی است.

اسطوره (اساطیر)
قصه ای است درباره خدایان و موجودات فوق طبیعی که ریشه اصلی آن ها اعتقادات دینی مردم قدیم است و خاستگاه و آغاز زندگی و معتقدات مذهبی و قدرت های مافوق طبیعی و اعمال قهرمان های آرمانی را بیان می کند. اسطوره، حقیقت تاریخی ندارد و پدید آورندگان اصلی آن ها ناشناخته اند.
اسطوره کمتر جنبه اخلاقی دارد و از این نظر از افسانه ها و حکایت ها متفاوت است. در اسطوره اغلب به مظاهر طبیعت و رویدادها و آفت های طبیعی ، شخصیتی انسانی داده شده و برای آن ها ماجراهایی آفریده شده است، مثلاً در اساطیر ایرانی، آناهیتا، ایزد بانوی جنگ و نگهدار آب است و ایزد تشتر نگهبان باران است. اسطوره یا هیستوری
اسطوره کلمه ای معرب است که از واژه ی یونانی هیستوریا به معنی«جستجو ،آگاهی ،داستان»گرفته شده است.برای بیان مفهوم اسطوره درزبان های اروپایی ازبازمانده ی واژه یونانی میتوس به معنی شرح، خبر و قصه استفاده شده است . در برخی فرهنگ ها اسطوره به معنی آنچه خیالی و غـیر واقعی است و جنبه افسانه ای محض دارد اما باید اسطوره را داستان و سر گذشتی ( مینوی) دانست که معمولا اصل آن معلوم نیست و شرح عمل ، عـقـیـده ، نهاد یا پدیده ای است به صورت فـراسویی که دست کم بخشی از آن سنت ها و روایت ها گرفته شده است و با آیین ها و عـــقاید دینی پــیوند نا گسستنی دارد .
در زبان مرسوم قرن نوزذهم به هر آنچه که با واقعیت تضاد داشت اطلاق می شد: خلقت آدم یا مرد نامرئی تاریخ جهان به توصیف زولوس
zolos یا نسب نامه خدایان theoqonyهزیود همه اسطوره بودند و مانند بسیاری دیگر از کـلیشه های روشن و مثبت گرای سر منشاء و ساختار آن از مسیحیت گرفته شد زیرا بنابر مسیحیت ابتدایی هر آنچه که با تورات و انجیل توجیه پذیر نبود نمی توانست راست باشد و افسانه تلقی می شد ؛ اما پژوهش های قوم شناسانه ما را وادار ساخته که به پس این میراث معاد شناسانه از موضع جدلیون مسیحی عـلیه جهان غـیر مسیحی بنگریم ، ما سرانجام شناخت و درک ارزش اسـطوره را چنان چه درجوامـع ابتدایی و بـا سخنانی تدویــن یافته آغاز نموده ایم که بلادرنگ حـقـیقـتـی به چشم می آید: چنین پنداشته می شودکه در این چوامع اسطوره بیانگر حقیقت مطلق است زیرا تاریخ مقدس را بازگو می کند یعنی الهامی ورا انسانی که در طلوع زمان بزرگExeattime در زمان مقدس سرانجام inillotomporeروی داده است.
اسطوره واقعی و مقدس است و به همین سبب سرمشق می شود در نتیجه تکرار نا پذیر می گرددزیرابه مانند الگو عمل می کندو شاعران نیز طبعا از اسطوره های" خاصی " استفاده می کنند که بعضا به" عام " می گرایند . فردوسی ،شاعر حماسه سرای کشورمان ، از اسطوره ها یا بهتر بگویم از چهره های ایران باستان به اشکال فراوانـی استـفاده کرد و از این چهره ها اسـطوره هایی فراموش شدنـی را در شاهـنامه به وجـود آورد . اسـطوره هایی که در حماسه ی واقعـی شاهـنامه ثبـت می شوند.حماسه واقعی شاهنامه ای که با سلسله پیش دادیان « پردات در اوستا » آغاز می شود و نخستین چهره اسطوره را که تصویر می شودکیومرث(نخستین انسان،گیومرتن یا گیومرداوستا)است.وی در شاهنامه سرور جهان و فرمان روایی است که تخت و کلاه را پدید می آورد، او در کوه ها زندگی می کند و بر همه موجودات اعم از اهلی و وحشی فرمان می راند و لباسی از پوست ببربر تن دارد که بر دلیری و مردانگی اودلالت می کند.مردمی که ازسرزمین های دوربه جستجوی ارزشهای معنوی ودینی می آیند و در دربار او با دین آشنا می شوند ؛ اما هنگامی که ضربه ی تراژدی وارد می شود این هماهنگی کامل از هم می گسلد ،مانند بسیاری از داستانهای دیگر فردوسی واقعه ی تراژیک یک مرگ یک فرزند محبوب است . در این داستان به خصوص فرزند کیومرث به دست یکی از بچه های اهریمن ( دیو سیاه ) کشته می شود. جریان های دیگر اسطوره ای درشاهنامه به کرات دیده می شودکه مهمترین آنها عبارت است از:ضحاک فرمانروای ماردوش، پیروزی خیربرشر؛ اما بزرگترین اسطوره و در واقع اصلی ترین آن درشاهنامه به اسطوره رستم و خانواده آن بر می گردد که نام نیای رستم ،سام و پدر سام ، نریمان و در رابطه باکرساسپه(گرشاسب)افسانه ای در متون متاخر زرتشتی آمده است. اما در اوستا نه از رستم سخن رفته و ازپسرش سهراب که درشاهنامه به عنوان شاهان سیستان درمشرق ایران توصیف شده اندوغالبا خود رستم سگزی (سکا)نموده شده است .
بعضی ازپژوهندگان معتقدندکه رستم مربوط به دوره ی پارتیان درقرن اول میلادی است . صرف نظر از اینکه جایگاه تاریخی منشااو چگونه بوده ٬ رستم به یکی از بزرگترین پهلوانان اسطوره ای ایران و نمادی از قدرت بدنی و معنوی عظیم و ایثار در راه کشورش تبدیل شد.در شاهنامه موجوداتی اسطوره ای هم به چشم می خورد مانندرخش٬اسب رستم٬ و پرنده افسانه ای سیمرغ و یا دیو و اژدها که هر کدام مفهوم خودشان را داراست.به راستی که این شاعر با اسطوره ها خوب توانسته خود و شعرش را –هر دو با هم- خوب وفق بدهد . اساطیر در ملل گوناگون همیشه وجود داشته و چه بسیار اسطوره هایی که به نام مانده اند و چه بسیار اسطوره هایی که هنوز در موزه ها هستند . وقتی ما بخواهیم در مورد آنها بیشتر درنگ کنیم طبعا آنان نیز می خواهند توجه انسان را به سوی خود جلب کنند.مثلا در نمایشگاه های یک موزه ی مصر هیچ کس نیست که پس از مشاهده انبوه ایزدان متوجه و مبهوت آنان نشود ٬ تندیس های بزرگ سنگی از سنگ خارا و مرمر سیاه ٬ تندیسه های براق مفرغی ، حتی زرین ایزدان و ایزد بانوان برساخته از گل رس به ترتیب سلسله مراتبی نشسته یا ایستاده به چشم می خوردند .گاه پیکر های مونث یا مذکر سر انسان گونه دارند و ببشتر دارای پوزه ی حیوان یا منقار پرنده اند .شکل مومیایی شده ی آنان را در تصاویر نگاریده شده بر پا پیروی های کتاب مردگان می توان یافت .در زبان مصری واژه آسمان مونث است بنابراین مصریان آسمان را ایزد بانو می پنداشتند.نوت یا هاثور که در جلوه زمینی آنان ماده گاوی ایستاده برچهار پا بود یا به گونه زنی با پیکر خمیده تصویر شده بود چنانکه نوک دستها وپاهایش با زمین تماس داشت گویی که مردمان ناف ستاره گون ودرخشان این ایزد بانو را می توانستند در شب بر فراز سر خویش مشاهده کنند . گاهی آنان آسمان را همچون سر شاهین ایزدی می پنداشتند که چشمانش را به نوبت باز و بسته می کرد و چشمان او به گونه ی خورشید و ماه می درخشید . زمین نیز در زبان مصری برعکس ٬ واژه ای مذکر است . پس به مردی تشبیه می شد که به صورت دمر روی زمین دراز کشیده و از پشتش همه ی روئیدنی های جهان جوانه زده است .
مصریان او را گب ایزد زمین می خواندند . آنان خورشید را نیز به چند نام می خواندند به عنوان « قرص مدور خورشیدی » آتن نام داشت . وقتی بر می خواست یا از سمت الواس بالا می رفت یا غروب می کرد ٬ نام هایی چون خپری ٬ رع ٬ آتوم به خود می گرفت . بعدها با نام « رع – حرخت » به سراسر مصر فرمانروایی داشت چنین می پنداشتند که خورشید همانند گوساله ای شیرخوار یا همانند نوازده ی ایزده بانوی آسمان زاده می شود . ماه نیزچند نام گوناگون داشت _ آه،توث، خونس گاه فرزند نوت ، ایزد بانوی آسمان ، خوانده می شد . گاه شکل میمونی با سر سگ یا لک لک به خود می گرفت.گاه چشمان چپ باز شکاری آسمان بودکه خورشید چشم راست او به شمار می رفت. مصریان همانند همه انسانهای دیرین پیدایش هر چیز را به دخالت یک خدا نسبت می دادند در نتیجه شمار ایزدانی که در دره نیل پرستیده می شدند قابل توجه بود و فهرست زیادی از آنان در آرامگاه توتموسیسسوم یافت شده است که شمار ایزدان را به 740 می رساند. در مورد یونان باستان و اساطیر آن گفتنی ست که پیش ازاینکه یونانیان قومی بربرو بدوی باشند، تمدنی مدیترانه ای در حوضه دریای اژه وجود داشته که مرکزش در کرت واقع بوده است و تمدن اژه ای که درهزاره سوم پیشینه ای شکوهمند داشت درسده ی 16 پ.م به اوج خودرسیدو این زمان بود که تمدن مزبور تا سرزمین یونان که از آرگولیس ( موکنه ) آغاز می شد، گسترش یافت.مهاجمان دوری درسده دوازدهم پ.م آن را نابود کردند. در تمدن اژه ای نیز دین جایگاه خود را داشت ؛ دین اژه ای همانند دیگر ادیان باستان ابتدا به گونه ای بت پرستی بود در نزد آنان . ستون ها ، سلام ها ، به ویژه تبر دو سر ، درختان و جانوران هر کدام آیین ویژه ای داشتند .در در روزگار بد که مفهوم انسان گونه انگاری ایزدان پدید آمد ایزدستان کرت شکل گرفت اسطوره ها آفریده شدند.بازمانـده های این اساطیر را در بسیاری از افسانه های یونـان می یابیـم از جـمله زایـش زئوس درکـرت( اورپ) و ورزای سپید ، باز اوردن کرتی ها به دست آپولن به دلفی برای آنکه کاهنان آیین وی باشند (مینوتور ) وغیره. به هر حال هنگامی که کرتی ها به یونان کوچیدند ایزدان اژه ای شکل هلن به خود گرفتند و سیما شناسی اصلی آنان دگرگون شد .
با وجود این تعاریف و تحقیقات که در مورد اساطیر در ملل مختلف و شکل پیدایش آنان به عمل آمد همان گونه که در سطور بالا نقش اسطوره های ایران باستان را در شاهنامه تشریح کردیم و درسطور بعدی نیز می خواهیم نقش اسطوره را درشعر شاعر بزرگ غربی _ تی. اس. الیو ت _مشخص کنیم و بدین شکل بحث اسطوره ها را خاتمه دهیم . وقتی الیوت در شعر « دفن مردگان» از مجموعه « دشت سترون » می گوید: نخستین بار سال پیش گل سنبل به من دادی/ وز آن پس دخترسنبل مرا خواندند / (دفن مردگان _ مجموعه دشت سترون ) ؛ما باید بدانیم ابتدا گل سنبل نشانه و نماد چیست.در اساطیر یونان وقتی " هایاسینتوس" کشته شد آپولو خون وی را در ریشه برگ گل سنبل به جریان انداخت و ما به کمک همین نماد سنبل متوجه می شویم منظور الیوت چه بوده است . [ مقایسه شود با ماجرای خون سیاوش در شاهنامه فردوسی ] یا این نمونه : دگرگونی فیلومل به دست پادشاه وحشی خونخوار / که گستاخانه بر وی کرد تحمیل آن جنایت را / ولی آنجا هنوز آوای بی پروای بلبل در میان دشت می پیچد / و بلبل همچنان از درد می نالید ! ( بازی شطرنج _ مجموعه دشت سترون ) دراینجا ما باید ابتدا بدانیم " فیلومل " که بوده چرا گستاخانه آن جنایت شکل می گیرد و یا اصلا بلبل نماد چیست و چرا به کار برده شده ؛ پس اینجاست که بار دیگر ما به سراغ اساطیر می رویم .فیلومل در افسانه های یونان خواهر پروکنه ، همسر پادشاه آتن ترئوس بود ، پادشاه که دلباخته فیلومل بود به او تجاوز کرد و برای پنهان کردن جنایت زبان او را برید و او را زندانی کرد. ملکه آتن برای انتقام گرفتن از پادشاه فرزند خود را می کشدو گوشت وی را به خورد شوهرش می دهد و همراه خواهر خود فیلومل متواری می گردد. زئوس خدای خدایان به حال دو خواهر رحم می آورد و پروکنه ، ملکه آتن را به صورت پرستو و فیلومل را به صورت بلبل در آوردودردشت سترون الیوت آوای بلبلان ستمدیده است که همچنان به گوش می رسد.
منابع : 1. تاریخ اساطیری ایران _ دکتر ژاله آموزگار 2. اسطوره ، رویا ، راز _ میرجا الیاده ،ترجمه رویا منجم 3. اسطوره های ایرانی_وستا سرخوش کرتیسی،ترجمه عباس مخبر 4. فرهنگ اساطیر مصر _ ژ.ویو، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور 5. فرهنگ اساطیریونان _ ف. ژِران،ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور 6. مجموعه دشت اسطوره دراكولادراکولا اسطوره نبود بلکه یک شخصیت حقیقی بود بنام ( فلاد تیبیس ) و خیلی از قصه ها و افعال ترسناک به او کنایه شدهفلاد تیبیس در سال 1431 در یونان بدنیا امد در همان سال امپراطور سیگسمند پدرش (دراکول) را حاکم لشکر (ترانسلفانیا) تعین کردبه نسبت که با پدرش دراکول داشت لقب او دراکولا بود و معنی ان پسر دراکول استدر سال 1436 پدرش امیر یکی از اقالیم رومانیان شد فلادیمر 6 سال در قصر پادشاهی با پدرش زندگی کرد تا سال 1442 که درواکولا و برادرش را (رادو ) را نزد سلطان مراد خوان دوم گروگان گرفتن دراکولا تا سال 1448 در ترکیه زندگی میکرد اما برادرش تا سال 1462در انجا ماند ترکها در سال 1447 از زندان بیرون اوردن و در همان هنگام از ترور پدرش و زنده به گور شدن برادرش شدوقتی دراکولا 17 سالش شد باجه مصطفی به همراهش عده ای از لشکران خود را برای انتقام فرستادو اقالیم که از پدرش به زور گفته بودن با زور پس گرفت و ( فلاد سیلاف دوم را محاصره کرد تا توانست او را شکست دهد و او را کشت و از قا تل پدرش انتقام گرفتبعد از ان مرحله انتقام از برادرش شروع شد و هر عکس که علاقه ای با قتل برادرش را داشت دستگیر کرد و حتی خوانواده هایشان را رحم نکردبزرگسالان را به نیزه کشید و باقی انها را به 50 میل دورتر فرستاد تا برایش قلعه ای درست کنن و بیشتر انها هنگام درست کردن قلعه جان خود را از دست دادن و الان ان قلعه ( قلعه درا کولا) نام دارددرواکولا معروف به وحشیانه ترین عذابها با دشمنانش شد مانند کندن پوستشان یا انداختن انها در اب جوش بریدن گردنهایشان و کندن چشمهایشان اتش زدن انها یا سوزاندن انها و زنده به گور کردن انها و.... و به کندن گوشها وبینیها و تکه های دیگر شد ولی شکنجه های مورد علاقش کشیدن مردم به نیزه بود و به ان مشهور شد و او را پادشان نیزه ها نامیدن در این نوع شکنجه خیلی صارم بود ختی اگر کسی کوچکترین گناه بکند مثل دزدین یا دروغ گفتن یا کشتن و مردم به شدت از او میترسیدن حتد در میدانش لیوان از طلا برای مسافران گذاشت تا از ان بنوشند و هیچ کس جرات دزدیدن ان را نداشتو به نظر او فقرا و گداها همه مجرم بودند تا یک روز انها را به قلعه اش به شام بزرگی دعوت کرد و بعد از اینکه همه با خوشحالی همه غذاها را تمام کردن ازشان پرسید ایا دوست داریداز فقرتان بیرون بیاید همه با خوشحالی گفتن بله و دراکولا با لشکرش از قلعه بیرون امدن و درهایش را بست و همه قلعه را سوزاند و هیچ کس زنده نماند و همان طور که دراکولا به انها قول داده بود این اخرین مشکلاتشون بوددر سال 1462 دراکولا در امتتداد رود دانوب به ترکها لشکر کشی کرد با اینکه لشکر سلطان محمد دوم بیشتر از انها بودن در عین حال دراکولا توانست خیلی از پیروزیها را کسب کند و این وضعیت باعث غضب سلطان محمد شد و تصمیم گرفت که زمینهای دراکولا را بگیرد برای همین لشکر بزرگی به سه برابر لشکر دراکولا تهیه کرد ووقتی دراکولا خود را در برابر این لشکر بزرگ ضعیف و بدون کمک از لشکرهای دیگر دید عقب نشینی کرد و همراه خود روستاهای خودرا که از انها عقب نشینی کرد اتش زد و رود ها را سمی کرد تا ترکها چیزی برای خوردن و نوشیدن نداشته باشندو وقتی سلطان محمد به قصر دراکولا رسید منظره وحشتناکی را دید که انجا تعداد زیادی وسیله های شکنجه دید که تکه هایی از گوشت انسان رویش باقی مانده و عددشان به 20 هزار میرسیدسلطان محمد دوم پرچم ترکها را تسلیم (رادو ) برادر کوچک دراکولا کردند و تصمیم گرفتن که به برادرش بدهند چون دراکولا خیلی وحشیانه با همه رفتار میکردرادو به دنبال برادرش رفت و او را محاصره کرد در قلعه ای بر روی رود ارغیس درهمانجا زن دراکولا از ترس از اینکه به دست ترکها بیافتد خود را به رود انداخت و خودکشی کرداما دراکولا نمیخواست به زودی تسلیم شود و از راه های مخفی فرار کرد و خود را به هنگاریا رساند و از پادشان ان کشور (ماثیاس کورفینوش) کمک خواست اما ماثیوس ان را دستگیر کرد به جای اینکه به او کمک کنددراکولا در زندان مشغول کندن پوست حیوانات زنده و به سیخ کشیدن پرنده ها شد سر انجام در سال 1476 یکی از پادشاهان ترکی سر او را به نیزه کرد و به مردم نشان داد تا همه بدانند که او مرد و او را در جایی مجهول در جزیره ( سناجوف ) دفن کرد
__________________
__________________


اسطوره شناسی یونان

اساطیر مجموعه داستانها و افسانه هایی است که بیشتر درباره خدایان و موجودات افسانه ای نقل می شده است. بیشتر این اساطیر ازدوران باستان سینه به سینه بازگو شده و سند مکتوبی از آنها به جای نمانده است و دربسیاری موارد نیز تنها می توان به آثار و نقوش به جای نمانده بر روی اشیاء و ظروفباز مانده از گذشتگان استناد نمود. اما هدف گذشتگان از چنین داستانها و افسانه هاییچه بوده است ؟ آنچه مسلم است این داستانها و افسانه ها تنها به منظور سرگرمی بهوجود نیامده اند. در واقع پیشینیان اساطیر را به عنوان پاسخی برای پرسشهایی دربارهطبیعت و زندگی خود باور داشتند. این اساطیر باورها و جهانبینی یک قوم را تشکیل میداد.پاسخی بود به اینکه چرا جهان بدین گونه است ، پاسخی به چگونگی پیدایش جهان، عللپیشامدها و رخدادهای طبیعی و ارتباط میان آنها. بدین گونه گذشتگان برای پرسشهای ذهنعلت جوی خود ، پاسخی می یافتند.مثلا علت بارش باران ، فصول گوناگون، صدای رعد و حتیپرسشهای بنیادی تر نظیر پیدایش هستی ، سرچشمه حیات ، مرگ و زندگی پس از آن. براینمونه یونانیان باستان آغاز گیتی را از خائوس (Khaos) می دانستند.این اساطیر درباورهای دینی و مذهبی نیزریشه داشتند.رسوم و مراسم مذهبی با الهام از اساطیر شکلگرفتند و بدینسان اساطیر الوهیت یافته ، پرستش می شدند.مردم نیز برای خشنودی آنها ودفع بلا و غضبشان هدایا و قربانی هایی پیشکش می نمودند. مثلا در بیشتر فرهنگهاخشکسالی یا شیوع بیماری و قحطی را بلایایی از جانب خدایان می دانستند و برای دفعآنها به نذر و نیاز می پرداختند.
همچنین پیشینیان در بیشتر فرهنگها جهان راترکیبی از نیکی و بدی می شمردند و تعادلی ناپایدار را میان نیروهای نیکی و بدی باورداشتند و حتی بسیاری پیشامدها و رخدادهای طبیعی را به بهم خوردن این تعادلیناپایدار نسبت می دادند. نظیر شب و روز یا تغییر فصول.گاه عقیده بر آن بود که نذر ونیاز بر قدرت خدایان در رویارویی با نیروهای بد می افزاید.
اعتقاد به خدایانمتعدد (Polytheism) بیشتر در میان اقوام وابسته به آریایی یا هند-اروپایی دیده میشد.
در نقطه مقابل سامی ها و فرهنگ های تحت تأثیر بودا به گونه ای وحدت وجود (Pantheism) معتقد بودند.
در حدود چهار هزار سال پیش آریایی های بدوی که در شمالفلات ایران و نواحی مجاور دریای سیاه و خزر می زیستند، پراکنده شده ، دسته ای بهفلات ایران و هند سرازیر شدند . دسته ای نیز به یونان و ایتالیا و اروپای جنوبیرهسپار شده ، دسته ای دیگر هم به آلمان ،اسکاندیناوی و اروپای غربی رفتند. بخشی نیزراهی اروپای شرقی و روسیه شدند. با آنکه هر یک از این دسته ها با بومیان این نواحیآمیختند و از فرهنگ بومی تأثیر پذیرفتند اما شالوده و رِیشه فرهنگ و زبان این نواحیرا تشکیل دادند.

در واقع زبان ها و لهجه های سنسکریت ،اوستایی،پهلوی،فارسی،لاتین،یونانی،ژرمنی ، اسلاوی و تمامی زبان ها و لهجه های اروپابه جز فندلاندی،مجار،استونی و ترکی ریشه یکسانی دارند.مشترکات فرهنگی و زبانی ایناقوام بسیار است و نمود آشکار آن را می توان در تشابهات میان اسطوره های آنها بهوضوح دید..برای نمونه دیئوس خدای آسمان و روز و بهشت در سنسکریت ، همان زئوسیونانیان ، ژوپیتر(iov-pater به معنی پدر بهشت در لاتین) و تیر از ایزدان ایران و Tyr در اروپای شمالی همه از یک واژه هستند.اهورا در پهلوی ، اسورا در سنسکریت و Aser در اسکاندیناوی به "خدا" گفته می شد.

در این میان به بررسی اساطیر یونان می پردازیم.بسیاری از این اساطیر در قرون هشتم و نهم پیش از میلاد به دست هومر (Homer) در کتاب ایلیاد (The Illiad) و همچنین در قرون هفتم و هشتم پیش از میلاد به دست قرصهای سنگی دروبا قرصهای سنگی دروبا دانشمندان توانستند بعضی از رمزهایش را کشف کنند و قصه عجیبی در خود پنهان میکرد و اگر این قصه اثبات شد از مهمترین کشف تاریخ شد و یا حتی بزرگترین کشف تاریخ.قصه از انجا شروع میشود که در سال 1938 م در کوه های ( بایان کارا اولا ) در بین مرز چین و تبت تعدادی از دانشمندان با ریاست پروفسور ( چی بو تای از دانشگان پکن در حال گشت واکتشاف بین راه های خطرناک کوهستان هیمالایا بودند که غار هایی پیدا کردند و معلوم شد که انها از قبل ساکن داشتند اما این اثار اصلا اثار طبیعی نبود.اولین چیزی که ملاحظه کردند اینکه ان طونلها به صورت دقیق و حاوی نظام خیلی پیچ در پیچ از طونلهای گوناگون و اطاقهایی مانند انباری و جاهایی برای تخزین داشتند و دیوارها کاملا مستقیم بودند داخل بعضی از اطاقها جاهایی برای دفن بود که داخل انها اسکلتهای عجیب و طول انها بیش از 122 سم بود استخوانها نرم و جمجمه بزرگ و نا متناسق با بدنشان داشتند که یکی از مکتشفین گفت شاید این استخوانها استخوانهای میمون باشند اما پرفسور چی بو تای این را قبول نداشت چون کسی از قبل نشنیده بود که میمون ها برای خود قبر درست کنن یا اینکه طونلهایی به این دقت ساخته باشند و بعدها اکتشافاتی پیدا کردن که نظریه پروفسور را تایید میکرد.گروه اکتشافی بر رو دیوارها نقاشی های خورشید و ماه و ستارگان و زمین یافتن که با خطود و نقاط انها را به هم وصل کرده بودند و مهمترین کشف انها قرصهای سنگی بود که در کف غار دفن شده بود پیدا کردن.قطر قرصها 22 سم و عمق انها 1.9 سم و در وسط ان دایره ای به قطر 1.9 سم وجوود داشت که نقشهایی از داخل ان دایره شروع میشد و تا اطراف دایره انتها داشت 716 قرص در انجا پیدا کردند که 10.000-12.000 سال عمر داشت یعنی قدیمتر از اهرام مصر هر قرصمجموعه اسراری در خود داشت که نقشهای روی قرص نقشهای عادی نبود و بعد از بحث از ان کشف کردن که یک نوشته به خط هیروغیفی بود.چون نوشته ها خیلی ریز بود ان را با تلسکوب میدیدند و در سال 1962 یک دانشمند چینی دیگر رمزهای نوشته را حل کند و در ان معلومات عجیبی بود به درجه ای که در پکن در قسمت ما قبل تاریخ ان را منع نشر کرد-قرصهای سنگی دروبا به ما چه میگویند؟در سال 1962 دکتر ( تسوم ام نیو ) در حال لمس کردن یکی از قرصها بود و با خود میگفت این قرصها در داخل خود چه پنهان میکنند و به یاد اورد که چگونه این قرصها در سال 1938 م کشف شد و دران وقت تعدادی از سعی ها بود که نتوانستند به نتیجه ای برسنددکتر انچه در روی قرص بود بر روی یک برگه کوپی کرد نوشته روی قرص خیلی کوچک بود و خوانده نمیشد و دکتر مجبور شد که از ذره بین استفاده کند . و این کار کاملا سختی بود چون عمر انها 12000 سال بود و دکتر از خود میپرسید که چگونه مردمی این گونه لوح را ساخته اند ؟ چه بوده اند؟ . چگونه این نوشته را روی این سنگ نوشته اند و به این کوچکی ؟و چه منظوری از نوشتن این اسرار بر روی چند صد قرص را داشتند.وقتی دکتر از کوپی کردن نوشته ها بر روی ورق پایان رسید . شروع به ترجمه کردن انها شد کلمه کلمه جمله جمله و خط به خط تا در نهایت توانست که رمزهای این قرص هارا کشف کند قرصها چه میگویند ؟رمزها از طرف مردمی نوشته شده بود که خود را دروبا مینامیدند ولی انچه درقرصها به ما خبر میدانند قابل تصدیق نبود نوشته قرصها میگفت که یک ماشین فضایی از یک کره دور دیگر دگرگون بر زمین افتاد قبل از 12000 سال پیش و مردم دروبا غارهای هیمالایا را مکانی پر از امان برای خود دیدند ولی علارغم اینکه مردم دروبا مردمی مسالمی بودند ولی قبیله (هان) که در نزدیکی انها در غارها زندگی میکردند در ابتدا از انها تریسدند و عده ای از انها را کشتند.و قوم دروبا نتوانستد وسیله نقل خود را اصلاح کنندو نتوانستند به خانه شان برگردند و روی زمین ماندند و اگر این حقیقت دارد ایا قرزندانشان تا الان زنده اند؟و تا این روزه در ان منطقه پنهان دو قبیله در انجا زندگی میکنند و خود را (هان ) و ( دروبا) مینامند ولی دانشمندان نتوانستد انها را تایید کنند هر دو قبیله از مردمی کوتوله ای هستند زرد پوست و تنهای لاغر و سرهای بزرگ که تنهایشان شبیه استکلتهایی بود که پروفسور چی بو تای پیدا کرده بود و چشمهای بزرگ و ابی و رنگ پریده که اصلا شبیه چشمان اسیایی نیست.غواص غریب :در سال 1968 پروفسور روسی ( سایتسو) مشغول بحث عناصری که قرصهای سنگی داشت شد که معلوم شد ان سنگها از نوع گرانیت و بیشتر ان از کوبالت و بعضی عناصر دیگر که ان سنگ را از محکمترین سنگها میکرد بقدری که قدرت بشریت نمیتوانست مانند ان نوشته را بنویسد خصوصا به ان کوچکی که بر قرصها بود همچنین در ان خواص الکتریکی پیدا کردند که میشد انها را به عنوان قطعه های الکتریکی استفاده کرد و تا این روزه هنوز این زار و رمز قرصهای دروبا دانشمدان را حیران کرده که ایااین حقیقت است یا نه؟ اساطیر یونان باستان را می توان به شش دسته تقسیم نمود:Protogonoi:ریشه این كلمه از nothingness یا نیستی می آیدو به نخستین خدایان ابدی كه اساس و ریشه هستی را از قبیل زمین ، دریا ،آسمان، شب وروز تشكیل می دهند گفته می شد.این خدایان همزمان می توانستند به شكل انسان نیزدرآیند. برای مثال گایا (Gaia) که همان زمین بود بیشتر در شكل زنی خوشرو در میانخدایان جوانتر ظاهر می شد.نام این خدایان به قرار زیر است:دسته اولاثر (Aither):خدای نور و روشنایی که جوهر درخشان او از تیرگی اربوس (Erebos) جدا شده،تا بلندترین مکان آسمان بالا رفت و فلک درخشان پدید آمد.آنانکه (Ananke):الهه اجبار و نیاز که همسر خرونوس (Khronos) ، خداوند زمان ، بود و همچون او هیأتیمارپیچ غیر مادی داشت که سراسر گیتی را فرا می گرفت.اربوس (Erebos):خدایتاریکی که جوهر تیرگی او از خائوس (Khaos) جدا شده ، تا ژرفای زمین فرورفت.اروس (Eros):خدای باروری که از نخستین خدایان بود که در هنگام آفرینشپدید آمد . اروس را برای بازشناسی از پسر افرودیت ، Phanes یا Protogonos به معنی First born نیز می خوانند. اروس از تخمی نقره ای در آغاز آفرینش متولد شد. بر اساسبرخی از افسانه ها زئوس با کمک نیکس (Nyx) اروس را بلعید تا قدرت او را به دستآورده ، گیتی را تحت سلطه خود در آورد.گایا (Gaia):الهه زمین و از جمله ازنخستین خدایان در آغاز آفرینش. ظاهر انسان نمای "مادر زمین" که هیپگاه موجب جدا شدنکامل او از زمین نشد ، چون زنی متین و با وقار بود.همرا (Hemera):الهه روز که همچون پوشش و ردایی از غبار درخشان خود را بر آسمان میگسترانید و شب هنگام کنار می رفت. او نیز به شکل زنی در لباس آبی آسمانی تصور میشد.خائوس (Khaos):الهه هوا و از نخستین خدایان در آغاز آفرینش که شکافمیان آسمان و زمین را پر کرده بود.خرونوس (Khronos):خداوند زمان با سه سرو دمی شبیه مار.او از نخستین خدایان بود که در آغاز آفرینش خود پرورده پدید آمد وتمامی گستره گیتی را در احاطه داشت.نسوس ها (Nesoi):خدایان جزایر کهساختار سنگی و صخره گون آنها پاره هایی از گایا بود که در دریاها فرو رفتهبودند.نیکس (Nyx):الهه شب که با غباری تیره آسمان را می پوشاند. او ازخائوس (Khaos) به وجود آمد. سیمای او زنی را می مانست که شالی پولک دوزی شده باستارگان بر دوش می انداخت.اکیانوس (Okeanos):خدای آبهای شیرین و سرچشمههمه رودها ، چشمه ها و منشأ ابرها. نخستین فرزند پسر اورانوس و گایا که به شکل مردیبا دمی مارپیچ و باله های ماهی به جای پا.اورانوس (Ouranos):خدای گنبدآسمان که از زمین یا گایا پدید آمد و جوهر آتشین او از اجزای خاکی جداشد.اوره آ (Ourea): خدایان کوهها که چهره سنگی آنها از زمین یا گایا سربرآورد.فوسیس (Phusis):خدای طبیعت و از نخستین زادگان آغازآفرینش.پونتوس (Pontos):خدای دریا که از زمین یا گایا پدید آمد ، مایعسازنده دریاها از اجزای خاکی جوشید.تارتاروس (Tartaros):خدای هسته پر آشوبزیرین زمین که در سرآغاز آفرینش شکل گرفت.تتیس (Tethys):الهه آبهای شیرینروان در حفره های زیر زمین ( یا گل ) که از اکیانوس (Okeanos) و گایا (Gaia) زادهشد.ثالاسا (Thalassa):الهه سطح دریا که از اثر (Aither) و همرا (Hemera) به وجود آمد.تسیس (Thesis):الهه آفرینش که به عنوان Tethys نخست شناخته میشد و مجموعه عناصر گل مانند به هم آمیخته ای بود که در هنگام آفرینش وجودداشت.دسته دومارواح طبیعت و Nymphai را در بر می گیرد. نیمف ها و پری هاخدایان درجه پایین مؤنث بودند و لذا آنان را روح (Spirit) می نامند و در رودها وجنگلها ساکن بودند. برای نمونه نایدیس (Naiades) پری آبها که در رودها ، چشمه ها وآبشارها می زیست ، درایدیس (Dryades) پری درختان و ستر (Satyroi) خدای جنگل ، که درافسانه های یونان نیمی مرد با گوش ها و دم اسب و در افسانه های روم نیمی مرد نیمیبز با شاخ و گوش و پاهای بز تصور می شد.دسته سومارواح تأثیرگذار بر حالاتروانی انسان بودند همانند خواب،مرگ،عشق ، نفرت و ...دسته چهارمTheoi Ouranioi خدایان آسمانTheoi Einalioi خدایان دریاهاTheoi Khthonioi خدایان زیر زمینTheoi Geoggikoi خدایان حاصلخیزی و کشاورزیTheoi Nomioi خدایان روستایی(Rustic) [واژه Rus به معنی روستا ریشه لاتین Rustic می باشد.]Theoi Olympioi خدایان OlympianTheoi Titanes & Theoi Titanidesخدایان تیتان که به صورت انسان های غول پیکری بودند.Apotheothenai آن دسته که فناپذیر بودند و سپس به خدایی رسیدند.Apotheothenai از واژه یونانی apotheoun به معنی "خدای چیزی ساختن" برگرفته شده که apotheoun از پیشوند apo به معنی "از" و theos به معنی "خدا" که جمع آن theoi ست ، ساخته شده است. __________________شامل دوازده خدای بزرگ المپکه فرمانروای دیگر خدایان زیردست بوده ، پرستش می شدند. چنانچه در ستایش آنها وپیشکش نمودن قربانی و شراب کوتاهی رخ می داد موجب کیفر می شد. آرتمیس (Artemis) ،آفرودیت (Aphrodite) و دیانیسوس که دارای امتیازات و دایره هحدودتر قدرت بودند ، بهویژه نسبت به این امر هوشیار و مراقب بودند.دوازده خدای بزرگ المپ بر تمام جنبههای زندگی انسان تسلط داشته ، آنها را اداره می کردند. زئوس (Zeus) بر سرنوشت ،فرمانروایی و آب و هوا خدایی می کرد ؛ هرا (Hera) بر زنان ، ازدواج و زایمان ؛پوسدن (Poseidon)، برادر زئوس ، بر دریاها و رودها،اسبها و زمین لرزه ها؛ دیمتر (Demeter) بر کشاورزی و زندگی پس از مرگ ؛ آتنه (Athene) بر پیشه و هنر و نیز خدایرایزنی بود ؛ هیفستس (Hephaestus) خدای آتش و فلزکاری ؛ آرس (Ares) خدای جنگ ؛آفرودیت (Aphrodite) خدای عشق ؛ آپولون (Apollon) خدای موسیقی ، غیبگویی و بیماری وشفا ؛ آرتمیس (Artemis) خدای شکار ، بیابان و کودکان ؛ هرمس (Hermes) خدای سفر ،داد و ستد و چارپایان اهلی و دیونیسوس (Dionysos) خدای شراب ، جنون و زندگی پس ازمرگ.دیگر خدایان پانتئون در دایره قدرت یکی یا چند خدا از خدایان المپ قرار میگرفتند.برخی منابع به نادرستی هادس (Hades) ،پیشگوی مرگ را در میان دوازده خدایبزرگ المپ دسته بندی می کنند در حالی که او هیچ نقشی در زندگی جانداران نداشت ومعمولا پرستش نمی شد. بلکه دیمتر و دخترش پرسفون (Persephone) و دیونیسوس به عنوانخدایان زندگی پس از مرگ پرستش می شدند.هر یک از خدایان المپ نشانه های ویژه ایداشتند که در نقاشیهای به جای مانده به ویژه نگارهای روی ظروف و گلدانها در کناراین خدایان به چشم می خورد.زئوس به همراه برق و آذرخش ، شاخه ای از درخت کنار یاهمان لوتوس و عقاب نگارگری می شد.پوسدن یا نپتون نیزه ای با چنگک سه سر داشت که درلاتین Trident نامیده می شود . (Tri به معنی سه و dent یا Dens به معنیدندانه).نقاشیهای هرا نیز با شاخه ای از درخت کنار ، تاجی بر سر و شیر نر همراهبود.نشان دیمتر نیز دانه جو و حبوبات و شاخه کنار و یک مشعل بود. آتنه و آرس با خودو نیزه ، آفرودیت نیز با فرزندش اروس. هیفستس با پتک و انبر و یک درازگوش. آپولوننیز با تاجی از برگ غار ( در یونان باستان آن را به نشانه افتخار بر سر می نهادند) و همچنین یک چنگ و تیر و کمان که به همراه نیزه های شکار و آهویی کوهی در کنارنقاشی آرتمیس نیز جلب توجه می نمود، نقاشی شده است.هرمس نیز با کلاه لبه پهنی - کهیونانیان به آن Petasos می گفتند- و چکمه های بالدار در نقاشیهای به جای مانده ازیونان باستان قابل تشخیص است.دیونیسوس نیز به همراه درختان تاک و پلنگی نقاشی میشده.دسته ششمشامل هیولاها ، غول ها و حیواناتی چون اژدها می شد.اسطوره شناسی یونان پر است از بسیاری از این هیولاها ،از غول ها ، اژدها ها و دیو ها گرفته تا قنطورس ها (Centaur) ، مخلوقات افسانه ای با بالاتنه انسان و پایین تنه اسب یا اسفینکس ها (Sphinx)، موجودات افسانه ای دارای بدن شیر و سر و سینه زن و یا گریفین ها (Griffin) ، مخلوقات افسانه ای با سر و بالهای عقاب و بدن شیر.همچنین جانوران افسانه ای از قبیل قوچ زرین پشم و پگاسوس (Pegasus) اسب بالدار نیز در میان اساطیر دیده می شوند. از دیگر هیولاها (Monster) می توان به نمومه های زیر اشاره کرد:مینوتروس (Minotauros) مخلوق افسانه ای با سر گاو و بدن مردانه پوشیده از مو، بومی کریت از جزایر یونان .نمیان (Nemeian) یک شیر غول پیکر از آرگوس که هیچ سلاحی بر پوست او کارگر نبود . هراکلس او را خفه کرد.گرگون ها (Gorgons) سه خواهر لیبیایی با چشمان خیره و بالهای طلایی و سرهای پوشیده از مار به جای مو که از حفره بینی شان آتش زبانه می کشید و به جای دست چنگال داشتند . مدوزا (Medusa) یکی از این آنها بود که به دست پرسئوس (Perseus) کشته شد.هیدرا (Hydra) مار نه سر که با جدا شدن هر سرش از بدن دو سر جدید از بدنش می رویید و به دست هراکلس کشته شد.کربروس (Cerberus) سگ غول پیکر سه سر ، با یالهایی از مار و پاهای شیر و دمی که در حقیقت یک مار وایپر بود .کربروس از دروازه های هادس پاسبانی می کرد.خیمرا (Chimera) موجودی سه سر که قسمت جلوی بدنش شیر و پشتش به صورت بز و دمش مار بود و از پشتش سر بز می رویید.پلی فموس (Polyphemus) که بزرگترین کیکلوپس جوان بود و به دست ادیسه ئوس (Odysseus) کور شد.تیفون ( Typhon یا Typhoeus) هیولای غول پیکر با یک سر انسان و 99 سر حیوان ، دویست دست که هر یک با پنجاه مار پوشیده شده بود ، یک جفت بال بزرگ و یک جفت دم مار به جای پا و معده ای آتشین . زئوس او را در زیر کوه اتنا دفن کرد.آلکیونئوس (Alcyoneus) پادشاه غول ها که در سرزمینش Pallene فناناپذیر بود. هراکلس او را بست و از سرزمینش بیرون انداخت تا بمیرد.خدایان دریا (Theoi Einalioi) که بسیاری از آنها مانند مرمن (mermaid) که سر و تنه انسان و دم ماهی داشت ، دارای دم ماهی بودند.از آن جمله می توان به دلفینوس (Delphinos) ملازم پوسدون ، نرئوس (Nereus) با دم مارپیچ ماهی به جای پا و تریتون (Triton) با یک یا دو دم مارپیچ ماهی به جای پا اشاره کرد.سایرن ها یا به اصطلاح عامیانه حوری های دریایی (Siren) که سه موجود افسانه ای دریایی با سر و سینه زن و بدن پرنده بودند و آوای فریبنده آنها دریانوردان را اغوا کرده ، به کام مرگ می فرستاد.خدایان رودها (Theoi Potamoi) که به جای پا دم ماهی داشتند و یک شاخ گاو روی سر.مانند اکیانوس و آخه لوس (Achelous) که هراکلس شاخش را شکست.خیرون (Chiron) فرزانه ترین قنطورس و راهنمای بسیاری از پهلوانان بود.نسوس (Nessos) نیز قنطورس دیگری بود که به دست هراکلس کشته شد.هیپوکامپوس (Hippocampus) موجود دریایی با سر و بدن اسب و دم مارمانند ماهی.گاه پیش می آمد که یک خدا متعلق به بیش از یکی از دسته های بالا باشد. __________________ بزرگترین قهرمانان افسانه یی یونان با ستان پرسیوس : پسر زئوس قاتل مدیوسا (که دئوی ماده و بالدار بود و موهای سر او را مارهائی تشکیل میدادند و هر کس که چشمش به مدیوسا میافتاد فورا مبدل به سنگ می شد.) بود. پرسیوس با داس و سپری جادوئی و کفشهای بالدار خود و کلاهخودی که او را نامرئی کرد بر سرمدیوسا فرود می اورد و او را از بدن جدا می کردبلروفون : او اسب بالداری موسوم به پگاسوس دستگیر و رام کرد و بر آن سوار شد و جانور مخیب افسانه ای آتش نفس را که نیمی از بدنش چون شیر و قسمتی چون بز و بخشی هما نند مار بود کشت.آتا لانتا : زن شکارچی زیبائی که از تمام مردان تند تر میدوید. عهد کرد که تنها با مردی زناشوئی کند که از او تندتر بدود. هنگامی که هیپ پومنس با وی به مسا بقه دویدن پرداخته بود در اثنای دویدن سیب زرینی جلوی پای وی انداخت و چون اتلانتا خواست ان را بردارد مسابقه را باخت!و با هیپ پومنس ازدواج کرد!!!!هرکول : نیرومندترین قهرمان یونانی که موافقت کرد که اسمان ها را بر دوش گیرد.تا انکه اطلس مغولی برای چیدن سیب های زرین بوستان هسپرید به باختر دور برود.!زیرا هرکول برای انجام ازمایشهای 12 گانه به سیبهای طلایی احتیاج داشت.اما اطلس حیله کرد که هرکول را در همان حال بگذارد و سیبها را برای خود بردارد.هرکول که مطلب را دانست او را فریب داد که برای لحظه ای اسمان را نگه دارد.سپس سیبها را برداشت و به راه خود ادامه داد.!!!!تزیوس : او غول ادم خواری را که میناتور نام داشت و سر گاو نر داشتونزد شاه کرت نگه داشته می شد کشتو با اردیانه دختر شاه که به او کمک کرده بود گریخت.!!!!!!!!!اسکلپیوس :پسر اپولو قهرمان پزشکی یونان که می توانست مرده را از قبر بیرون بیاورددر اثر شکایت هادس خدای زیرزمین زئوس خدای بزرگ وی را با اذرخش خود به قتل رسانید. اما بعد ها او را زنده کرد و به مرتبه خدایی رسانید!!!!!!کاستور و پوللوکوس : دو قلوی جدا نشدنی و اسب سوارانی مشهور بودند . هنگامی که کا ستور کشته شد. پولوکوس ان قدر غمگین شد که زئوس به وی اجازه داد نزد برادرش به اسمانها برود.تا به شکل صورت فلکی در امدند.!اورفیوس : موسیقی دان و نوازنده هنگا می که عروسش اوریدیس در گذشت به جهان زیرزمینی نزول کرد تا او را نجا ت دهد در آنجا نوازندگی وی ها دس را تکان داد و حاضر شد اوریدیس را آزاد کند. به شر ط آ ن که اورفیوس به اوریدیس نگا ه نکند تا وقتی که هر دو به جهان روی زمینی رسیده باشند.اما اورفیوس تنها یک آن زودتر از وقت مجاز سر را به عقب برگردانید و اوریدیس را نگریست!!!!!!!!! اوریدیس بلافاصله به سوی تاریکی لغزید و تا ابد ناپدید شدکادموس : شهر تب را در یونان به وسیله کاشتن دندانهای ا ژده ها ئی که کشته بود بنا کرد و هر جا که این دندانها بر زمین افتاد مردان مسلح از خاک روئید ه ویکدیگر را کشتند تا پنج نفر از آنها باقی ماندند و کا دموس با کمک آنها این شهر را بنا کرد. جا سون : به رهبری عده ای برای به دست آوردن پشم زرین از کولکیس واقع در سواحل دریای سیا ه عا زم آن دیار شد. مدئا دختر شا ه کوکلیس عاشق او شد و ماری را نگهبا ن درخت پشم زرین بود و آرام و به خوا ب کرد تا قهرما ن پشم زرین را چید و به سلامت به یونان بازگشتدائه دالوس : او صنعتگری ماهر بود و بالها ئی برای خود و پسرش ایکاروس ساخت و آنها را با موم به بدن شان چسباند و به پسرش گفت که مبادا باارتفاعات زیا د پرواز کند. اما پسرش حرف پدر را نشنید و تا نزدیکی خورشید پرواز کرد و گرمی آفتاب موم را ذوب ساخت و ایکاروس سقو ط کرد و مرد.آشیل : دلپذیر ترین قهرما نیونا نبودند که در محا صره ی شهر تروا در آسیای صغیر به جنگ پرداختند. آژا کس چون کوه قدرت مقاومت داشت و دلاوری جنگی بود. اودیسه در تدبیر و کاردانی و حیله بی ما نند بود. اما آشیل معروف به "تند پا" زیبا روی و مودب و مانند خدایان و از همه ی آنها مرتبه اش بالاتر بود. وی ترجیح داد که در جوانی با افتخار بمیرد و چون با تیر پاریس تراوائی که به پاشنه او اصابت کرد ( پاشنه اش تنها نقطه زخم پذیر بدن او بود ) از پای درآمد و سبب شد که هر سه قهرمان در صحنه آخرین و فراموش نشدنی با هم گردآیند. در این صحنه آخرین اودیسه باخونخوارای جلو سربازان تروا را گرفت در حا لیکه اژاکس جسد اشیل را از میدان جنگ بیرون می برد!! کاساندرا کتاب پیشگویی را که بر طرف کردن ابهامات آینده نام دارد زنی به نام کاساندرا وابلاتسکی نوشته و دانش آموزان هاگوارتز در کلاس پیشگویی از آن استفاده می کنند. این نام برای متخصص پیشگویی نامی بسیار کامل و برازنده است.این نام از نام دو انسان مشهور برگرفته شده است که نامشان با پیشگویی و جادو در ارتباط است.در اسطوره شناسی یونان باستان کاساندرا پیشگو بود یعنی می توانست آینده را ببیند. این توانایی را یکی از خدایان به نام آپولو که به کاساندرا علاقه داشت به وی اهدا کرده بود.آپولو قول داد توانایی پیشگووی را به کاساندرا اعطا کند به شرطی که کاساندرا عشق او را پاسخ بگوید. اما کاساندرا پس از آنکه پیشگو شد و به نهان بینی دست یافت نظرش تغییر کرد به همین دلیل آپولو با خشم او را نفرین کرد و آرزو نمود که هرگز کسی حرف کاساندرا را باور نکند . این امر موجب حزن و اندوه کاساندرا شد.تروی کاساندرا در داستان مشهور تروی نیز نقشی ایفا می کند.کاساندرا دختر شاه پریام پادشاه شهر تروی بود و هنگامی که سربازان یونانی به ظاهر دست از حمله کشیدند و شیئی ارزشمند و گرانبها به شکل یک اسب چوبی بزرگ را در خارج شهر رها کردند و عقب نشینی کردند کاساندرا به پدرش هشدار داد که برای جشن گرفتن عجله نکند و از همه مهمتر اسب را به داخل شهر نیاورد(البته در فیلم تروی پسر پادشاه این نظر را می دهد که یک از اشتباهات فیلمنامه است ) ولی به دلیل نفرین آپولو پدرش به حرف او توجهی نکرد.سربازان یونانی درون اسب مخفی شده بودند.آنها منتظر ماندند تا اسب به درون شهر برده شد و همه به خواب رفتند سپس به آرامی از داخل اسب چوبی بیرون آمدند و شهر را تصرف کردند.بدون شک نام خانوادگی کاساندرا وابلاتسکی از نام هلنا پترونا بلاواتسکی بر گرفته شده است که یکی از بنیانگذاران جامعه اشراق بود.از جمله اهداف جامعه اشراق "بررسی قوانین توضیح داده نشده طبیعت و قدرتهای نهفته در وجود انسان"و یا به عبارت دیگر جادو بود.ادیسهادیسیوس پس از آشیل و پاتروكل بزرگ‌ترین و نام آورترین قهرمان یونان است. او در هوشمندی و نیرنگ بازی نامی بلند برای خویش به جا گذاشته. او پادشاه ایتاك، فرزند لائرت و آنتیکله بود و با پنه لوپ دختر ایكاریوس، پیوند زناشویی بست و از پیوند آنان تلماك متولد شد. وقتی پاریس هلن را ربود، منلاس خواستار جنگ با ایشان گشت و آگاممنون این را پذیرفت و از هم‌پیمانان‌اش در خواست کمک کرد، او کوشید از رفتن به تروا تن باز زند اما تلاش‌اش بیهوده ماند اما قبل از این که با آنان همراه شود به سوی سكروس روی گرداند تا در آن جا آشیل نوجوان را بیابد او که در جامه زنان در قصر لیکومد به امر مادرش تتیس پنهان شده بود و روزگار می گذارند، اولیس هوشمند برای باز شناختن آشیل حیله کرد و به شکل بازرگانان در آمد و بارش را از جواهرات پر کرد و در میان‌شان شمشیری گذاشت و به درون قصر راه باز یافت. آشیل از میان جواهرات شمشیر را انتخاب کرد و ادیسیوس او را شناخت و با خود همراه کرد. ده سال اول به جمع کردن لشکر گذشت و پس از آن آنان به راه افتادند و اینان در راه تروابه هر منزل و شهری که می‌رسیدند دست به غارت می‌زدند تا به تِبِس شهری که سپند ائیتون بر آن حکم می‌راند رسیدند. پس از فتح آن، ایشان به سوی تروا رهسپار شدند. ده سال دوم نبرد که با تروایی‌ها می‌جنگیند، اولیس به پاس کار‌هایش نام‌اش پر آوازه گشت و بر همگان سر آمد: او دیومد خسته تن را تیمار کرد، دلون را کشت؛ به همراه دیومد به درون بارو‌های تروا راه جست. بر دو اسب نامدار رزوس دست یافت، در بازی‌هایی که در آیین سوگ و مرگ پاتروكل برگزار شد بر دو آژاکس پیشی یافت و آنان را شکست داد. او یکی از کسانی بود که برای آشتی دادن آشیل و آگاممنون به سوی آشیل رفت اما موفق نشد. اینان قهرمانی‌های وی بودند که در این منظوم "ایلیاد" آمده است. و بعد از آن، او برای راه یافتن به آن سوی دیوار های نفوذ نا‌پذیر تروا حیله کرد، به آخاییان پیشنهاد داد که اسبی چوبین بسازند و آن را پیش کش تروجانی‌ها کنند و وانمود کنند که شکست خوردند این حیله کارگر شد و آنان در دل اسب به تروا راه یاقتند و از آن عظمت فقط خاکستر باقی گذاشتند. بازگشت ادیسیوس نیز ماجراهای بسیار دارد که هومر از آن نیز کتاب به نظم در آوردِ که در یونان اودیسیوس نام گرفته است. بر روان پوزئیدون به این سبب که اولیس چشم یگانه، غول پولیفم مینوی، را که یکی از نیرومندترین غولان بوده است کور کرده کینی نشسته بود و او بدون این که اولیس را بکشد، او را دور از وطن‌اش سر گردان می کند. اما بعد از ده سال سر گردانی اولیس به ایتاك باز می گردد پنه لوپ که دیگر نمی‌توانست از پس خواستگاران بر بیاید مسابقه‌ای طرح کردِ بود که هر کس که بتواند کمان اولیس را فرو کشد و تیری را از میان دوازده تبر که در پی هم چیده شده‌اند بگذارند با وی عروسی می‌کند. اولیس لباس مبدل پوشید و به جمع خواستگاران پیوست و تنها کسی بود که توانست کمان را کشد آن گاه خود را نمایان کرد و از کشته خواستگاران پشته ساخت و انتقام خود را از خواستگاران که در این چند سال بر اموال او افتاده بودند گرفت. سانتور هاسانتور ها جانورانی اسطوره ای هستند كه پا و بدن اسب ولی نیم تنه،دست و سر شبیه به انسان دارند.بر طبق افسانه ها سانتورها به كوههای یونان تعلق دارند یعنی مكانی كه در آن سانتورها با مردم محلی تا اندازه ای ارتباط داشتند.برخی از سانتور ها علاقه زیادی به شراب داشتند به همین دلیل موجوداتی خشن و نا آرام بودند و به سرعت عصبانی می شدند.سانتور ها جنگهای زیادی با انسانها كرده اند.مشهورترین جنگ آنها با انسانها پس از یك مراسم عروسی اتفاق افتاد كه در طی آن ،آنها مانند همیشه در خوردن شراب زیاده روی كرده بودند.سانتور ها تلاش كردند عروس را با خود ببرند كه این امر موجب جنگ بزرگی شد(سانتور ها در آن جنگ شكست خوردند) صحنه های مربوط به آن جنگ یكی از زینتهای مورد علاقه كوزه گران یونانی بود.ولی برخی از سانتور ها موجوداتی شریف و بزرگوار بودند.خدایانی همچون آپولو و آرتمیس،هنر هایی از قبیل پزشكی و شكار را به سانتوری به نام "چیران" آموختند.او نیز مدرسه ای را بنا نهاد كه در آن به برخی از ناپیدا در میان ستارگانچیران نامیرا بود ولی زخم تیری سمی موجب درد و عذاب بی وقفه و دائمی او شد؛به همین دلیل،مرگ را انتخاب كرد.ولی زئوس به نشان قدردانی از خیر خواهی چیران،او را به شكل صورت فلكی كماندار،در میان ستاره های آسمان قرار داد.صورت فلكی دیگری به نام قنطروس یكی از هویدا ترین صورت فلكی نیمكرۀ جنوبی است.دو ستارۀ قنطروس یعنی آلفاسانتوری و بتاسانتوری از جمله دو ستاره بسیار درخشان آسمان به شمار می آیند.ممكن است این ارتباطات آسمانی این موضوع را توضیح دهند كه چرا سانتورهایی كه در جنگل ممنوعه زندگی می كنند برای پیشگویی آینده به آسمان می نگرند.فلافیفلافی در حقیقت موجودی جادویست كه به اسطوره های یونان تعلق دارد و نامش سربروس است.سربروس نیز نگهبان بود و از سرزمین مردگان نگهبانی می كرد،یعنی مكانی كه روح مردگان به آنجا می رفت،كه تا ابد در زندگی كند.یكی از وظایف سربروس خوردن افرادی بود كه تلاش می كردند فرار كنند و وظیفه دیگر او دور نگه داشتن زندگان بود.سربروس و هركولسربروس در یكی از اسطوره های مشهور یونان،یعنی در ماجرای دوازده عمل شاقی كه هركول انجام داد، نقش مهمی داشت. الهه ای به نام هرا ، هركول را فریب داد تا مرتكب جنایتهای وحشتناك شود. جزای هركول این بود كه دوازده سال برای پادشاهی كه لیاقت چندانی نیز به پادشاهی نداشت خدمت كند.آن پادشاه، از هركول خواست دوازده كاری را انجام دهد كه غیر ممكن می نمودند.بسیاری از این كارها مستلزم كشتن یا اسیر كردن موجودات وحشی خبیثی همچون هیدار ،موجودی چند سر بود.آخرین كاری كه پادشاه از هركول خواست كه مشكل ترین آنها نیز محسوب می شد ،این بود كه،هركول،سربروس را از محل نگهبانی اش در دروازه سرزمین مردگان اسیر كند ، تا سربروس مانند افراد نظامی جلوی پادشاه رژه برود.كه البته این قهرمان اسطوره ای یونان با موفقیت این كار را انجام داد.سربروس و موسیقیفرد دیگری نیز بر سربروس چیره شد،ولی برای چیرگی بر او از زور بازو استفاده نكرد. ارفئوس كه موسیقی دانی خوش قریحه بود ،با سرزمین مردگان به مقابله برخاست تا معشوقه خود،اوریدیس را آزاد كند.ارفئوس از قدرت هركول برخوردار نبود به همین دلیل برای رام كردن سربروس ، ساز خود را كه چنگچه نام داشت،نواخت.او توانست به آرامی از كنار سربروس بگذرد و به این وسیله توانست اوریدیس را فراری دهد شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد:تابلو مرگ آلکستیس (The Death of Alcestis) اثر پیر پیرون (Pierre Peyron) در موزه لوور قرار دارد.شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد. آپولو به سزای کشتن غولهای یک چشم (Cyclops) از سوی زئوس برای یکسال به زمین تبعید شد تا به انسانها خدمت کند. در این یکسال او چوپان پادشاهی بنام آدمتوس (Admetus) شد. آدمتوس رفتار بسیار دوستانه ای با آپولو داشت و آنها با یکدیگر دوست شدند. آدموتوس عاشق دختری با نام آلکستیس شد. اما این دختر خواستگارهای زیادی داشت و هنگامی که آدمتوس از پدر دختر خواستگاری کرد ، پدر برای اینکه درخواست او را رد کند از او درخواست غیر ممکنی کرد. درخواست این بود که آدمتوس برای ازدواج باید یک کالسکه را بوسیله شیر و خرس حرکت دهد و به خواستگاری بیاید. آدمتوس این مسئله را با آپولو در میان گذاشت و آپولو به رسم دوستی این خواسته را برآورده ساخت. آدمتوس با آلکستیس ازدواج کرد. آپولو که از دوستی با آدمتوس بسیار راضی بود سعی کرد خدمت دیگری نیز به او بکند. او از سرنوشت خواست تا موافقت کند زمان مرگ آدمتوس او نمیرد. سرنوشت به یک شرط موافقت کرد. به این شرط که کسی حاضر شود بجای آدمتوس بمیرد. آدمتوس قبول کرد و بالاخره زمان مرگ او فرا رسید. او از پدر و مادر کهنسال خود خواست تا موافقت کنند و بجای او بمیرند اما در کمال تعجب آنها موافقت نکردند. آدمتوس از سایر نزدیکان و دوستان خود نیز همین درخواست را کرد اما هیچکس حاضر نشد چنین فداکاری انجام دهد. آدمتوس که ناامید شده بود خود را برای مرگ آماده می ساخت اما همسر او آلکستیس حاضر شد بمیرد تا همسر او بتواند به زندگی خود ادامه دهد. آلکستیس مرد و آدمتوس زنده ماند. اما أدمتوس بسیار غمگین بود و به حاضر نشد بدون همسر فداکار خود زندگی کند. این عشق آنقدر خدایان را تحت تاثیر قرار داد که هرکولس به دنیای زیرین (Hades) رفت و با خدای مرگ مبارزه کرد تا او را راضی کند آلکستیس را بازگرداند. در تصویر پایین هرکولس در حال جنگ با تاناتوس (Thanatos) دیده می شود. پیام داستان این است که هیچ فداکاری بی پاسخ نمی ماند. مخصوصا اگر از روی عشق باشد. داستان دیگری هم وجود دارد:آدمتوس‌ Admetus ، پسر فرس‌؛ پادشاه‌ فرای‌. به‌ قدری‌ به‌ عدالت‌ شهره‌ بود كه‌ چون‌ آپولون‌ از سوی‌ زئوس‌ محكوم‌ به‌ یك‌ سال‌ بردگی‌ در روی‌ زمین‌ شد، نزد آدمتوس‌ آمد. آپولون‌ در عوض‌ خدمتهای‌ آدمتوس‌ به‌ او یاری‌ داد تا شرط‌ ازدواج‌ با آلكستیس‌ را كه‌ بستن‌ شیر و گرازی‌ به‌ یك‌ ارابه‌ بود، به‌ جا آورد. اما آدمتوس‌ شب‌ ازدواج‌ قربانی‌ سپاس‌ به‌ درگاه‌ آرتمیس‌ را فراموش‌ كرد، پس‌ حجله‌ی‌ خود را پر از مار یافت‌ و بعد نیز در جوانی‌ به‌ بستر مرگ‌ افتاد. آلكستیس‌ حاضر شد به‌ جای‌ او بمیرد تا او جاودانه‌ شود، اما هراكلس‌، كه‌ مهمان‌ آدمتوس‌ بود، با مرگ‌ كشتی‌ گرفت‌ و دورش‌ كرد و آلكستیس‌ نیز زنده ‌ماند. نارسیس یا نرگسنارسیس یانرگس/ جوان زیبایی بودکه لذتهای عشق راحقیرمیشمردنارسیس پسرزیبای خدای ((سفیز))خدای رودخانه والهه ای بنام ((ری ُ په))است به هنگام زادن او/پدرومادرش آینده اورااز((تیرزیاس ))جویاشدندواوجواب دادکه کودک عمرزیادی خواهدکرداگربه خودنگاه نکند چون نارسیس به سن رشد رسید محبوب ومعشوق عده کثیری ازدختران زیبا رووچندین الهه گردید .منتهی اوبه این خواسته ها وآرزوها توجهی نداشت .عاقبت اکو الهه یونان سخت دچار عشق اوشد ولی این الهه هم مانند دیگران موردبی اعتنایی قرارگرفت (ااکو)ازشدت نومیدی منزوری گشت وبه حدی ضعیف وناتوان شدکه ازاوجز ناله حزینی باقی نماند آنان که موردتحقیر وبی اعتنایی نارسیس قرارگرفته بودنند .تنبیه اوراازخدایان خواستارشدند .((نمیس ))ربه النوع انتقام الهی که گاهی جنایات راتنبیه میکرد وهرفردی که نظام دنیا را برهم میزد وتعادل جهانی رابه مخاطره می افکند ،اوبرای صیانت جهان این قبیل افراد را مورد موُاخذه وتقاص خدایان قرارمیداد /صدای تظلم عاشقان نارسیس راشنید ومقدمات راطوری فراهم کردکه نارسیس دریابد که دیگران از زیبایی اوچه میکشند .روزی بسیارگرم نارسیس دربازگشت ازشکارگاه /براثرکوفتگی وتشنگی به چشمه ای بس زلال رومی آورد تابنوشد وبیاساید هنگام نوشیدن آب / عکس چهره فریبای خویش را درآب صاف آیینه گون چشمه می بیند وبه زیبایی خود فریفته شده وعاشق خود میگردد .وبرای آغوش کشیدن وبوسیدن تصویر زیبای خود چندان خم شدکه درآب جهید اما جهیدن همان وغرق شدن ومردن همان / خدایان یونان به پاس زیبایی واین ناکامی /اورابه گلی به نام ((نارسیس ))یا((نرگس )) بدل نمودند که برلب آب روئیده وزیبایی خود رانظاره میکند وبه خود عشق می ورزد .البته در جای دیگر چیزی در مورد افتادن او در آب گفته نشده فقط گفته شده: نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد. آتنا یا مینروا: (ایزدبانوی خرد)آتنا لقبی است به معنی آتنی برای دختر زئوس ومتیس. او به محض تولدبلعیده شد؛ زیرا اورانوس و گایا به زئوس خبر داده بودند كه پس از تولد این دختر، پسری از متیس به دنیا خواهد آمد كه امپراتوری آسمان رااز پدر خواهد گرفت ... اما بعضی معتقدند كه زئوس بدون كمك زن یا همسر، آتنا را خلق كرد و آتنا را هیچ مادری نزاده بود و هنگامی كه زمان زادن فرا رسید، هفائیستوس فرق زئوس را با تبری شكافت و به این ترتیب دختری كه كاملاً مسلح بود، از سر زئوس بیرون جست. این دختر، آتنا بود و هنگامی كه از سر زئوس بیرون پرید، فریادی كشید كه در زمین و آسمان منعكس شد. او رب‌النوع جنگ ومجهز به سر نیزه و سپر بود و هراكلس را او مسلح كرد و سیب‌های زرین هسپراید را به آتنا تقدیم كرد. آتنا اولیس را در مراجعت به ایتاك یاری داد و برای مساعدت به او به صورت اشخاص مختلفی در آمد. آتنا اولیس را چنان زیبا كرد كه مورد توجه نوزیكا واقع شد.آتنا همیشه باكره ماند ... اما بنا به بعضی روایت‌ها او باردار شد و پسری آورد و وی را علی رغم نظر خدایان، پرورش داد و در صدد جاویدان ساختن وی بر آمد. بنابراین، او را در صندوقی نهاد و ماری را به محافظت او گماشت ... آتنا پسری داشت كه با زئوس مشترك بود، وی بر روی سپر، سر گرگن را نصب كرده بود. این سر را پرسئوس به او داده بودو خاصیت آن این بود كه هركس و هر موجودی به آن نگاه می‌كرد، سنگ می‌شد. این رب‌النوع را كه قامتی افراخته و ظاهری آرام داشت و متانت و وقارش بیش از زیبایی او بود، معمولاً او را «رب‌النوع چشم زنگاری» می‌خوانند. آتنا بر نیكتی منه – دختری كه به جنگل گریخته بود – رحم آورد و او را به جغدی تبدیل كرد و به همین جهت است كه این پرنده از روشنایی و نگاه‌ها می‌گریزد و فقط شب‌ها ظاهر می‌شود.آتنا یك بار هم بر پردیكس – خواهر ددال – رحم آورد و او را به كبك مبدل ساخت و این پرنده با شادی، در مراسم عزای پسر ددال شركت جست. آتن شهر خاص او بود و زیتون را او آفرید و درخت خاص او هم بود ،و خفاش و بوف كور نیز پرندگان او هستند. اختراع نی را نیز به آتنا نسبت داده‌‌اند؛ اما چون آتنا تشخیص داد در حال نواختن نی، دهان و صورت به شكل بدی در می‌آید، او را به دور افكند و آن را مرسیاس یكی از نیمه خدایان تصرف كرد.داستان دیگری هم در مورد تولد آتنا گفته شده و اون اینکه ، ( زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تیتان ارباب شفا، پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد. آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقام می‌گرفت. مثلا زنی پارچه‌باف به نام آراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد.آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را به عنکبوت تبدیل کرد. او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود، چنان‌که در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزه‌ای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است. آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگر سازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند.