تو می آیی ...

با نفسهای گرم آفتاب

با هیاهوی عریانی باد

با مهربانی نسیم

می آیی...

آنزمان که دستهای نیلوفری افق

تارو پود غبار گرفته زمان را نوازش می کند،

تا بوسه های سرخ خواستن
زنجیر سیاه رخوت را پاره کند

و سیمای شرمگین نبایدها

آبهای مقدس را باور کنند.

***

شب از ستاره های نقره ای تهی است

و روز خورشید را

در پشت بامهای مه آلود از یاد برده است.

تو می آیی...

و سکوت مهربان قناریها

سرشار میشود.

قصیدهای هزار ساله

از قافیه های امید پر میشوند

و صفحه های پوسیده کتابها

دوباره ورق خواهند خورد.

از پنجره سرودی دوباره می آید

عشقهای فرسوده مجال نوازش میابند

و هزاران هزار

دستهای آبی

و چشمهای روشن و سپید

لحظه ها را می چینند

تو می آیی...


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

فاطمه